امروزاگرکه خسته وتنها نشته ام درآرزوی همدمِ فردا نشسته ام ازیادِ چشم های تو خوابم پریده است درامتدادِ آن شبِ یلدا نشسته ام باقامتِ خمیده و باقلب آتشین درانتظارِ قامتِ رعنا نشسته ام موجِ سراب دیدم و آبی به یَم نبود افسوس روی کشتی رویا نشسته ام عمرم به آخرآمد ومهرت زدل نرفت لطفی زتوندیدم وبی جا نشسته ام موی سپید قاصدِ پیری ز ره رسید اینجا فقط به خاطرِ ویزا نشسته ام گلهای زندگانی ام تاراجِ باد شد خارم اگرکه دامنِ صحرا نشسته ام « بیگزاد » روزگاربه کامت اگرنشد
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
تاريخ: چهارشنبه
29 شهريور
1402 ساعت: 16:03