عید قربان است ای گل! جان بقربانت کنم این دلِ بی صاحب ام را نذرچشمانت کنم مال ومِلک وهستی ودارایی ام را ای صنم صدقه ی لبهای چون لعلِ بدخشانت کنم گربخوابِ من بیایی یک شبی ازروی لطف ازکفِ پا تا به صورت، بوسه بارانت کنم کاش میشد تا قدم ها رنجه میکردی ومن: روی چشم و زیرِ سقفِ پُلک مهمانت کنم بعدازان درخانه ی دل مسکن ومأ وا دهم نسترن ،آلاله هارا ، زیبِ دامانت کنم **** جفتِ اخماتون زلیخا گفت بایوسف چنین میدهی آیا؟ مرادم ! یاکه زندانت کنم باقیدارامید « بیگزاد »
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
تاريخ: چهارشنبه
29 شهريور
1402 ساعت: 16:03